جزئیات اثر

افسانه‌ی مارسه کاراکتر ارسال شده توسط کامران گلشاهی ارسال شده در :۱۳۹۳/۲/۳۱ اثری از :کامران گلشاهی
ایمیل : kg_blackstar@yahoo.com
درباره اثر :سلام

این افسانه مربوط به زندگی ضحاک هست . البته با اون ضحاکی که همه اون رو از شاهکار ، شاهنامه‌ی بزرگ می‌شناسن ، فرق داره .

من در حال حاضر داستان این افسانه رو ننوشتم ، نوشتنش هم نیازمند اطلاعات عظیمی از گذشته‌ها هست که در حال کسبم و امیدوارم طی سالیان آینده اون رو به تحریر دربیارم .
منتهی بخش هایی هم در ذهن دارم که از آن‌ها چند نقاشی کشیدم .

خب بدون وقفه میرم سراغ توضیحات مربوط به نقاشی‌ها تصویری که دو مرد در بیابان حضور دارن : این تصویر مربوط به پدر ضحاک ، مرداس هست . همون که لباس زرد پوشیده . اونی هم که لباس آبی پوشیده از یاران نزدیک مرداس هست . این تصویر میره به قبل از به دنیا اومدن ضحاک .

درباره‌ی مرگ مرداس من هنوز تصمیم نگرفتم که چطور رخ بده ، منتهی اینطور میشه که بعد از مرگش ، پسرش ، ضحاک ، توسط یکی از درباریان والا مقام متهم به قتل مرداس شناخته میشه و دستور میده که ضحاک را به زندان بندازن تا درباره‌ی حکمش تصمیم گیری قطعی بشه ؛ خیلی از دیگر درباریان موافق این شدند که بله ، او مرداس رو کشته . در طی این توطئه‌ی بزرگ و خونین ، پسر عموی بزرگ ضحاک به جانشینی موقت در می‌آید .

حال چرا پسرعمویش ، چون برادر بزرگ ضحاک چند وقت پیش از این اتفاق در طی اتفاقی عجیب کشته شد و برادر کوچک ضحاک هم به طور اتفاقی گم شد و هیچکسی تا اون زمان خبری ازش نداشت . ضحاک نوجوان از زندان به کمک یکی از زندانبانان فرار میکند و بعد‌ها که جوانی قوی هیکل شد و به همراه گروه هایی دست به شورش میزند و ارتشی جمع میکند ، چند جنگ داخلی راه میندازد و سپس به عنوان تنها وارث به حق مرداس بعد از چند سال ، آخرین حمله اش را به سمت قصر شاهی انجام میدهد ، پسر عمویش را از تخت شاهی به زمین میکوبد و او و تمامی افرادی که در توطئه دست داشتن را محکوم به مرگ میکند .

تصویری که‌ی مرد دست یک زن را گرفته است : اینجا ما در سمت راست ضحاک رو میبینیم که دست همسرش رو گرفته . کلاه مخصوصی هم گذاشتن که مربوط به مراسم عروسی هست. میبنیم که ضحاک قیافه‌ی جدی ای دارد و چشمانش را بسته است با خیالی راحت که اکنون زنی شایسته از تبار شاهی به همسری گرفته است . اما در نگاه زن مخصوصا و از قصد تردید و نوعی خشم خاموش ایجاد کردم .
مربوط هست به مسائل خانوادگی و درباری و اهدافی که در سر دارد .

شخصیت‌ها همه خاکستری می‌باشند . یعنی خیر مطلق و شر مطلق در کار نیست و همه افراد اشتباه میکنند ، کسانی هستند که بیشتر بدی میکنند و کسانی هم بیشتر خوبی که البته این نوع از شخصیت پردازی به ظاهر با اساطیر ایران در مغایرت است اما باز در اساطیر میبینیم که شخصیتی مثل گرشاسپ که اژدهاکش است و جاویدان ، در آخر توسط پری خناثئیتی فریب میخوره و حتی قبل از آن در زمان کشتن اژدها ، به آتش مقدس توهین میکنه .
یا رستم با چند گناهی که کرد یا ...
در اینجا ضحاک جوان هست و هنوز به قدرت مارسه دست پیدا نکرده .

تصویری که کله‌ی قطع شده‌ی یک زن در دست یک مرد سیاه پوست است : این تصویر روایتگر مردی خشن ، از جنس رعیت ، از وجودی طمع کار و خودخواه ، درونی که زمانی آدمی معمولی بود و زندگی عادیش را هر روز سر میکرد ، مارسه . مردی که طلب قدرت را از اهریمن کرد . قدرتی را یافت که در نهایت او را به جنون کشاند و ارضای روانی مریض از خون قرمز موجودات .

کسی که آنقدر قدرتمند شد که پادشاهی عظیمی بناکرد و به غصب و غارت پرداخت تا جایی که درخواست اهریمن را به تندخویی رد کرد و اهریمن خود به سراغش آمد ، همراه لشکری برای با خاک یکسان کردن بنا و پایه‌ی پادشاهی این فرد سیاهپوست چشم قرمز(فعلا لقبش رو ضحاک اول قرار دادم) .

اهریمن در آخر او را به موجودی به نام مارسه تبدیل میکند . موجودی عظیم الجثه که بدن یک انسان را دارد پر از مو و سه سر ، سه سر که به شکل مار مییچد و تاب میخورد . سر خودش در وسط و دو سر دیگر درواقع دو موجودی اهریمنی است ، دو زن که در وجود و روح او قرار گرفتن و از روح و روانش تغذیه میکنند ؛ هرچه که میگذرد او نیز به خون انسان تشنه‌تر و وحشی‌تر از قبل میشود .
جنونش مغزش را از بین میبرد و این عذاب تا زمان آمدن فردی قوی هیکل ، خوش سیما و پر ابهت به پایان میرسد .

در این عکس فعلا در ذهنم اینطوری داستان رو قرار دادم که ، آن کسی که تیر خورده ، گرشاسپ است و آن زنی که سرش بریده شده ، همسر گرشاسپ هست .

در اساطیر ایران آمده است که گرشاسپ بعد از گناهی که انجام میدهد که در این متن به ان اشاره کردم ، توسط نوهین تورانی در دشتی در زابلستان تیر میخورد و به خواب فرو میرود و تا آخر جهان در این حالت بیهوشی ، باقی می‌ماند که توسط فروهر‌ها محافظت میشود تا هزاره‌ی اوشیدور ماه، وقتی ضحاک زنجیر خود را پاره میکند ، بیدار شود و ضحاک را برا همیشه محو کند .

من اینجا از این روایت زندگی گرشاسپ استفاده کردم و نوع جدیدی از اون رو میخوام به کار ببرم .

تصویری که ضحاک در حال مبارزه با مارسه است : در افسانه‌های مردمی شنیده میشود که در جزیره ای دور افتاده در وسط دریاچه ای نامعلوم ، دیوی سه سر زندگی میکند که هر موجودی از انجا رد شود را میخورد تا در آرامش روح و روان به سر برد . این همان مارسه است .

ضحاک به دنبال این افسانه ، در به در پیدا کردن این جزیره میشود و تا زمان‌ها به دنبالش میگردد که شبی ناگهان از خواب بیدار شده و خود را در قایقی چوبی می‌یابد که وسط آب دریایی مه آلود است . از بر مه ، کم کم کوهی معلوم ، در پس آن جزیره ای معلوم میشود . ضحاک به آن جا رفته و بعد از ماجراهایی مارسه را میابد و در طی مبارزه با او آن را میکشد.

مبارزه به این صورت است که اول سر یکی از زنان را قطع میکند و دیو ، دو سر میشود . ناگهان در طی حرکتی آنی سر اصلی مارسه را با شمشیرش سوراخ و سپس از گردن ، جدا میسازد . بدن بیجان مارسه بر زمین میفتد و تنها یک سر باقی می‌ماند.
آن هم از حال رفته و به زمین میخورد .

ناگهان بدن مارسه شکافته و زنی از آن بیرون می‌آید . او نیز یکی از آن دو زن اهریمنی است که ، شخص اهریمن برای مارسه قرار داد تا از روحش تغذیه کنند و عذابی سخت بر او باشند .

ضحاک طی مبارزه ای سخت ، کله‌ی آن را نیز از بدن جدا میسازد .
در افسانه‌ها و دستور‌ها باز آمده است که آن دو سر اهریمنی ، نیرویی شگرف و قدرتی بی نظیر به آن کسی میدهد که همیشه آنان را به همراه داشته باشد .
از همین رو ضحاک دو سر را برداشته و منطقه را ترک میکند .

درباره‌ی اهریمن توضیح کوچکی بدهم ، در واقع اهریمن یک موجود نیست در این داستان ، او نیز جسم مادی ندارد و وجودی است ترسناک در کنار انسان‌ها و دیگر موجودات ، او نماینده ای برای خود انتخاب میکند ، گاهی از دیوان و گاهی از انسان‌ها ، کسی را به بردگی افکارش میگیرد و هم به آن قدرتی میدهد و هم از آن بردگی میکشد تا اجرای قوانین و دستوراتش کند . در زمان مارسه ، دیوی بلند قد که بر سرش شاخ هایی درهم و بلند ، رنگ پریده و ریشی تاب خورده و چشمانی که شباهتی به دیگر دیوان همنوعش ندارد ، ترک خورده و سوراخ ، سیاه و کور مانند ، انگار هیچی در آنجا نیست ، دستانی بلند و نیرومند ، این دیو نماینده‌ی اهریمن بر زمین است . همراه دیوان بر شمال حکمرانی میکند .

تصویری از چهره‌ی تمام رخ ضحاک : اینجا ما شاهد ضحاکی بعد از اتفاقات جزیره‌ی مارسه و شکست حکومت جمشید و حکمرانی بر مناطق حکومت قدیم و جدید خود ، هستیم . ضحاکی طمع کار ، قدرت طلب و قدرتمند . خشمی بی پایان در چشمان و وجودش ریشه داده . این قدرت‌ها همه و همه از دو سر اهریمنی آمده است ، آن کله‌ها که اکنون میبنییم قسمت بالایی جمجمه هایشان بر لباس ضحاک طناب پیچ شده است تا همیشه در کنار او باشند .

او هم کم کم دچار جنونی خواهد شد که این دو سر برایش در روح و روانش می‌آفرینند .
در این داستان ما شاهد ضحاکی که شر مطلق باشد ، نیستیم. و حتی در زمان جنون و دیوانگیش هم کار‌های خوب ازش سر میزند . شاهد به قدرت رسیدن ضحاکی میشیم که زمانی فرزند پادشاهی خوب به نام مرداس بود و کم کم با طمع و زیاده خواهی و قدرت طلبی به اوج رسید و خودش مایه‌ی سقوط خودش شد .

خیلی دوست داشتم که نقاشی‌های دیگری که میکیشدم رو هم به اتمام میرسوندم ، مثل لحظه‌ی احترام اسب مخصوص ضحاک به او ، لحظه‌ی جدا ساختن سر زن اهریمنی که از بدن مارسه ظاهر شد و لحظه‌ی با قایق به سمت جزیره رفتن ضحاک و لحظه‌ی یورش ناگهانی ضحاک به دربار پادشاهی پسرعمویش که با توطئه‌ی یکی از درباریان قصر بعد از مرگ مرداس ، به پادشاهی ناحق نشست و ....

امیدوارم که خوشتون اومده باشه .

پایان
تصاویر :
دانلود کاراکتر
4.33 از 6 امتیاز
امتیاز کل : 43 /100

1 نقد داور

  • محمدصادق محمدپور میر ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۱۶:۰۷

    بهتر بود کارکتر‌ها را جدا و تمام قد و در زوایای مختلف میفرستادید.
    1- باتوجه به اغراق و تخیل مارسه یا احتمالا ضحاک معیار داوری در این آثار قرار میگیرد
    تا امتیاز بالاتری نصیبتان شود.
    2- گرافیک شخصی خودتان را با گرافیک بازی هماهنگ کنید
    3_ اگر سعی بر واقعگرایی دارید بدنبال انتقال حس باشید.
    4. سلام

4 نظر (نمایش فقط برای صاحب اثر)